شمارهٔ ۲۴۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلم چون چشم سرمستش کنون در عین خمّاریست
نشسته در غم رویش جهان در کوی غمخواریست
به وصلم وعدهای دادی که از صبرت ندارم کام
اگر صبری کنم جانا ز تو از روی ناچاریست
ز جانت بندهام جانا گرانجانی نمیارزم
در آن حضرت چو میدانم که نوعی از سبکباریست
به خوابت هم نمیبینم که یابد خاطرم تسکین
که هر شب تا سحر چشمم ز غم در عین بیماریست
دلم دزدید چشم تو به زنّار دو زلفت بست
پریشان میکند ما را چو در بند سیه کاریست
به وصلت کی رسم جانا ولیکن این قدر دانم
که در هجرانت خون دل ز دیده بر رخم جاریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق شاعر درباره عشق و جدایی میگوید. شاعر در حالتی از خماری و اندوه نشسته و غم هجران معشوقش او را در بر گرفته است. او به وعدهای که معشوقش برای وصال داده اشاره میکند، اما از صبر کردن در این وضعیت احساس ناچاری میکند. شاعر خود را بنده معشوق میداند و برای او ارزش بالایی قائل نیست. شبها خواب را نمیبیند و غم جدایی او را بیمار کرده است. او از زیبایی چشم معشوقش سخن میگوید که دلش را دزدیده و همچنان در غم او پریشان است. در پایان، شاعر از طولانی بودن مدت جدایی و درد و رنجی که این جدایی بر وی تحمیل کرده، ابراز تاسف میکند.