شمارهٔ ۲۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز روی چو خورشید تو شکیبا نیست
چرا که خوشتر از آن در جهان تماشا نیست
تو سر و جان و جهانی و ما فتادهٔ خاک
بگو به کوی که میلت چرا سوی ما نیست
بیا و روز جوانی به باد غصّه مده
که حال گردش این چرخ پیر پیدا نیست
غم جهان مخور ای دل که نیست بایستم
مراد هیچ کس اندر جهان مهیا نیست
به بوسهای بنوازم به لطف خویش شبی
مرا ز لعل لبت بیش از این تمنّا نیست
دو روزه عمر که داری مخور غم امروز
از آن جهت که کسی را امید فردا نیست
مرا به نور تجلیست دیدهٔ بینا
زبان ببند که بر ذکر دوست گویا نیست
ز درد عشق تو ای دوست هر شب از دیده
که گفت با تو جهان در میان دریا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و longing شاعر به معشوق خود است. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق خود صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که هیچ چیزی در دنیا به اندازه او زیبا نیست. او به خود و دیگران توصیه میکند که از غم و اندوه روزگار خود دوری کنند و به شادی و لذت زندگی توجه کنند، زیرا زندگی کوتاه و ناپایدار است. شاعر همچنین به روشنی و روشنگری عشق اشاره دارد و بیان میکند که درد عشق او را در شبها آزار میدهد. در نهایت، او اشاره میکند که هیچ امیدی به آینده برای کسی وجود ندارد و باید از لحظات کنونی بهره ببریم.