شمارهٔ ۲۸۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیست
چون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست
حال درد من به گوشش میرساند صبحدم
لیکن ای جان و جهان گفتار چون دیدار نیست
گر قدم یک دم کنی رنجه به سوی ما به لطف
رنگ رویم خود ببینی حاجت گفتار نیست
کز فراق تو چه بر جان من مسکین رسید
مشکلم اینست کاندر غم کسم غمخوار نیست
طاقت جور و جفا و سرزنش دارم بسی
طاقتم ای نور دیده در فراق یار نیست
گرچه بار عالمی بر جان ما بنهادهاند
هیچ باری بر دلم چون درد عشق یار نیست
یک زمان بازآی و بازآرم ز اندوه فراق
چو به غیر تو مرا با هیچکس بازار نیست
چون به گل چیدن رَوی جانا منال از جور خار
ای عزیز من تو دانی هیچ گل بی خار نیست
کار ما را ای صنم در پا میفکن همچو زلف
زآنکه ما را در جهان جز درد عشقت کار نیست
من چو در بند تواَم اقرار کردم بندگی
تا بدانی کز پس اقرار هیچ انکار نیست
هست خوبان در جهان بسیار لیکن عقل گفت
هیچ شوخی شنگلی چون آن بت عیار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن غزل شاعری است که درباره عشق و درد فراق معشوق سخن میگوید. شاعر از شدت عشق و عذابش مینالد و میگوید که در این دنیا هیچ درد و رنجی به اندازه درد عشق یار ندارد. او از معشوقش میخواهد که یک لحظه به سوی او بیاید تا رنگ چهرهاش را ببیند و نیازی به حرف زدن نباشد. شاعر به غم تنهایی و نبود معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ کس در غم او شریک نیست. او همچنین به زیبایی معشوق و سختی عشق اشاره میکند و بیان میکند که عشق واقعی همراه با درد و رنج است. در نهایت، شاعر به دشمنی و بیتوجهی دنیا نسبت به عشقش اشاره کرده و از معشوق میخواهد که در این سختیها در کنار او باشد.