شمارهٔ ۲۸۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از مهر منت به دل اثر نیست
وز جان جهان ترا خبر نیست
آخر ز چه روی ای نگارین
سوی من خستهات نظر نیست
ما در قدم تو سر نهاده
چون سرو به ما ترا گذر نیست
تا چند کنی جفا به جانم
در مذهب تو وفا مگر نیست
گر هست ترا به غیر ما دوست
بر جای تواَم کس دگر نیست
عالم همه گر وصال و شادیست
جز خون جفام در جگر نیست
از مکنت این جهان چو ما را
جز گوهر اشک و روی زر نیست
چندین چه کشی جفا تو ای دل
بخت تو به وصل راهبر نیست
صد تیغ جفا اگر ببارد
جز جان جهان ترا سپر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهندهٔ احساس عمیق ناامیدی و رنج شاعر از یار خود است. شاعر از بیمحلی و جفای معشوق شکایت میکند و میگوید که او هیچ توجهی به درد و رنج او ندارد. او خود را فدای معشوق کرده و از او میخواهد که به او توجه کند. شاعر تأکید میکند که در این دنیا جز درد و غم برای او چیزی باقی نمانده است و اگرچه ظاهراً دیگران شاد و خوشحال هستند، او فقط از جفای معشوق رنج میکشد. شاعر در نهایت حسرت میخورد که بخت و سرنوشت او به سمت وصال نمیرود و در برابر تیغهای جفا، جز جانش چیزی برای محافظت ندارد.