نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به غیر هوای تو، هیچ در سر نیست

بجز وصال رخ تو خیال دیگر نیست

به نکهت شب زلفت دماغ ما تر کن

که همچو بوی دو زلف تو هیچ عنبر نیست

شبی دراز و چو زلف سیاه و بی سر و پای

مرا بتر که در این شب نگار در بر نیست

به بوستان وصالت شدم که گل چینم

به غیر خار فراق تو هیچ در بر نیست

به روی همچو زرم سکه‌ای به سیم زدی

زآب دیده همانا که بهتر از زر نیست

به مکتب غم عشقم نشانده‌ای و مرا

به غیر آیت مهر رخ تو از بر نیست

به خواب شمع جمال تو دیده‌ام باری

به مه ندیده‌ام آن روشنی و در خَور نیست

به دولت شب وصلت جهان شبی بنواز

مرا فراق تو ای دوست بیش درخور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و longing برای محبوب سخن می‌گوید. او به شدت متأثر و غمگین است و تنها آرزویش وصال معشوقه‌اش است. در بیت‌های مختلف، شاعر به زیبایی‌های محبوب و تاثیر آن بر خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیای پر از درد و فراق، جز یاد او هیچ چیز دیگری در ذهنش نیست. او شب را به شب زلف محبوبش تشبیه می‌کند و از بوی خوش زلفش یاد می‌کند. در نهایت، شاعر از درد فراق و تنهایی خود صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز بهتر از وصال محبوبش نیست.