نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانا دلم ز روی تو یک دم صبور نیست

بی روی جان فزای تو ما را حضور نیست

ای سرو برمگیر ز ما سایهٔ قدت

زیرا که آفتاب تو از سایه دور نیست

ای شمع جمع ما که جهان از تو روشن است

بازآ که بی جمال تو در دیده نور نیست

گویند در بهشت برین حورزا بسیست

دیدم بهشت را و یکی چون تو حور نیست

آن فرّ و زیب و حسن و ملاحت که در وی است

در حور عین نباشد و اندر قصور نیست

بازآ که نور دیدهٔ مایی و در غمت

در دیده‌ای و در دل تنگم سرور نیست

صبرم ز روی خویش مفرما که بیش از این

جانا دلم به درد فراقت صبور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در ابیات خود از عواطف شدید و اشتیاق بی‌پایان خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که بدون روی او، زندگی برایش معنایی ندارد و حضورش را ضروری می‌داند. شاعر به زیبایی و نورانیت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در بهشت هم مانند او وجود ندارد. او از درد و رنج فراق می‌نالد و از معشوق می‌خواهد که برگردد، زیرا تحمل جدایی برایش دشوار است. شاعر به شدت دلتنگی و نیاز خود به معشوق را ابراز می‌کند و می‌گوید دیگر نمی‌تواند صبر کند.