شمارهٔ ۲۹۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوقم به وصل دوست نهایت پذیر نیست
ای دوست از وصال تو ما را گزیر نیست
خوبان روزگار بدیدم به چشم خویش
آن بی نظیر در دو جهانش نظیر نیست
گفتی که در ضمیر نمیآوری مرا
ما را بجز خیال رخت در ضمیر نیست
هرچند آفتاب جهانتاب روشنست
لیکن چو ماه طلعت تو مستنیر نیست
از ترکتاز حسن تو جانا دلی که دید
کاو در کمند زلف سیاهت اسیر نیست
شاهان به حال فقیران نظر کنند
تو شاه روزگاری و چون من فقیر نیست
از پا درآمدم ز سر لطف دست گیر
چون جز امید وصل تواَم دستگیر نیست
چشمی که در جمال تو حیران نمی شود
حقّا که پیش اهل بصارت بصیر نیست
بر خاک آستان تو سر مینهد جهان
زآنش نظر به جانب تاج و سریر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و بیپایان گوینده به معشوق است. او به وصف زیباییهای معشوق میپردازد و بر این باور است که هیچ کس در جهان نمیتواند به او نظیر داشته باشد. گوینده به شدت به وصل و نزدیکی با معشوقش مشتاق است و احساس میکند که هیچ چیز جز خیال و یاد او در دلش وجود ندارد. همچنین به تضاد بین مقام و وضعیت خود و معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که به او توجه کند. احساس امید و انتظار برای وصال معشوق به وضوح در کلماتش دیده میشود. در نهایت، او تأکید میکند که تمام جهان در برابر زیبایی و بزرگی معشوقش خاضع است.