شمارهٔ ۳۱۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیست
وصال آن بت سیمین عذار ممکن نیست
چه حالتیست ندانم میان ورطهٔ عشق
شدم غریق و شدن برکنار ممکن نیست
ببرد آب رخ آن نگار و در غم او
میان آتش هجران قرار ممکن نیست
به بوستان وصالش بسی امیدم بود
کنونم از گل آن وصل خار ممکن نیست
دل ضعیف مرا حالتیست بس مشکل
که میخورد غم و بی غمگسار ممکن نیست
نه مرد عشق تو بودم ولی چه چاره کنم
به عشق روی تواُم اختیار ممکن نیست
نصیحت من بی دل کنند و میگویم
سر بریدنم از وصل یار ممکن نیست
ز آب دیدهٔ ما سر به سر جهان بگرفت
به غایتی که از این سو گذار ممکن نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات شدیدی که ناشی از عشق و جدایی است، صحبت میکند. او میگوید که دیدن معشوقش برایش امکانپذیر نیست و در ورطه عشق غرق شده، بهطوری که جدا شدن از این وضعیت ممکن نیست. همچنین، او از درد و رنجی که در اثر دوری معشوق متحمل میشود، سخن میگوید و بیان میکند که آرزوی وصال را دارد، اما از این آرزو ناامید شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی بدون عشق، نمیتواند از غم و اندوه خود رهایی یابد و احساس میکند که عشق نسبت به محبوبش غیرقابل کنترل است.