شمارهٔ ۳۱۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیست
زیرا که بندهای چو من و چون تو شاه نیست
چون پایمال عشق شدم در غم فراق
آخر چرا به وصل تواَم دستگاه نیست
دردم به دل رسید چرا ای طبیب من
یک دم به سوی خسته دلانت نگاه نیست
ما را ز دست هجر تو سرمایه در جهان
جز خون دیده بر رخ و رنگ چو کاه نیست
ماییم بی گناه و گنهکار پیش تو
شکر آنکه غیر عشق تو ما را گناه نیست
گم شد دلم ز دست و یقینم که جای دل
بیرون ز طرّهٔ سر زلف سیاه نیست
از چشم من خیال رخ تو نمیرود
ما را به غیر مردم دیده گواه نیست
جانا چه شد چه بود چه کردم که بی سبب
ما را به گلستان وصال تو راه نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر اندوه و احساس گمشده شاعر در عشق است. او بیان میکند که تنها پناهش لطف شاه است و بدون او نمیتواند زندگی کند. عشق و فراق او را دچار درد کرده و به دنبال وصال محبوبش است، اما به نظر میرسد که این آرزو محقق نمیشود. شاعر از نبود نگاه محبوبش و عذاب هجرانی که میکشد شکایت میکند. او خود را بیگناه میداند، اما در عین حال از درد عشق رنج میبرد. احساس گمگشتگی و ناکامی در رسیدن به معشوق، حسرتانگیز و عمیق است و در نهایت، شاعر به عدم امکان رسیدن به وصال اشاره میکند.