شمارهٔ ۳۲۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چه کنم چون ز بخت یاری نیست
با منش رای سازگاری نیست
ای دل خسته با فراق تواَم
چاره جز صبر و سازگاری نیست
گرچه زاری به عشق تن در ده
کار عاشق به غیر زاری نیست
یار ما بی وفا و بدمهر است
در دل او وفا و یاری نیست
تا کیت میل بر جفا باشد
مکن این شرط دوستداری نیست
ای عزیزم مکن جفا زین بیش
که تحمّل مرا به خواری نیست
غم فزودی و ترک ما گفتی
آخرت رسم غمگساری نیست
گفته ای از برم چرا دوری
دوری از دوست اختیاری نیست
گرچه جان و جهان به تیغ فراق
خسته ای، غیر جان سپاری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دشواریهای عشق و جدایی میگوید. او احساس میکند که با وجود کمبود یاری و وفاداری، چارهای جز صبر و سازگاری ندارد. دلش از دوری معشوق خسته است و به زاری و اندوه خود ادامه میدهد. معشوق او بیوفا و بدخلق است و شاعر به او هشدار میدهد که دیگر نمیتواند تحقیر و جفا را تحمل کند. غم و فراق به او فشار میآورد و او تأکید میکند که دوری از دوست اختیاری نیست. در نهایت، او به حالت ناامیدی و خستگی خود از جدایی اشاره میکند.