نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا به سوی من خسته‌ات نگاهی نیست

که جز در تو مرا در جهان پناهی نیست

مکن جفا و بده داد بی دلان کامروز

به ملک هر دو جهان چون تو پادشاهی نیست

ستم مدار روا بر من غریب حزین

که جز وفای تو ای جان مرا گناهی نیست

شب وصال نمایم که در غم هجران

قرین ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

منم چو حلقه نگون بر در سرای امید

به بارگاه وصالت مرا چو راهی نیست

مرا ز جمع گدایان کوی خود گردان

که معتبرتر ازین منصبی و جاهی نیست

اگرچه جان و جهان در سر غمت کردم

به دولت تو به نزد دلم چو کاهی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق خود می‌خواهد که به او نگاهی بیندازد و می‌گوید که در دنیا جز او پناهی ندارد. او از معشوق می‌خواهد که به او ظلم نکند و یادآوری می‌کند که وفاداری او تنها گناهش است. شب وصال را به یاد می‌آورد و بیان می‌کند که در غم دوری جز ناله و آهی ندارد. شاعر خود را مانند حلقه‌ای در دروازه امید توصیف می‌کند و می‌گوید که برای رسیدن به عشقش راهی ندارد. او همچنین درخواست می‌کند که از جمع گدایان معشوق دور نشود، زیرا هیچ مقام و جایگاهی برای او بهتر از این نیست. در پایان، شاعر بیان می‌کند که اگرچه جان و جهانش فدای عشق شده، اما عشق معشوق برای دلش به اندازه یک کاه اهمیت ندارد.