نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا دلم روی چو ماهت را بدید از دست رفت

زلف مشکینش دل مسکین ما بشکست رفت

تا کمانداران ابرویش دل از دستم ببرد

چاره‌ای دیگر ندارم چونکه تیر از شست رفت

زینهار ای دل ز تیر چشم مستش گوشه گیر

هرکه هشیارست می‌دانم ز پیش مست رفت

گرچه من از عهده عشقش نمی‌آیم برون

آن نگار شوخ دیده عهد با ما بست رفت

گفتمش دستم شبی از وصل جان پرور بگیر

داد او انتظارم تا نگار از دست رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوید شاعر از عشق و دلبستگی به معشوقی سخن می‌گوید که زیبایی‌های او دلش را می‌شکند و او را درگیر می‌کند. معشوق با ابروان کمانی و چشمان مستش دل او را می‌گیرد و او نمی‌تواند در برابر جذابیت او مقاومتی کند. شاعر به خودش و دلش هشدار می‌دهد که از تیر نگاه معشوق دوری کند، اما به هر حال نمی‌تواند از عشقش فرار کند. او از نااهلی در عشق احساس ناتوانی می‌کند و در نهایت عجز خود را از وصال معشوق بیان می‌کند که در انتظارش، معشوق دستش را رها کرده است.