شمارهٔ ۳۵۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا از دو دیدهام رخ آن گل عذار رفت
خواب از دو دیده وز دل تنگم قرار رفت
تا از رخش تمتع جان برنداشت چشم
بی روی مهوشش دل و دینم ز کار رفت
از روزگار تیرهٔ بدعهد بی وفا
روزم سیاه گشت و در این روزگار رفت
ننشست پای حسرتم از جست و جوی دوست
نگرفت دست ما و ز دستم نگار رفت
او در میان نیامد و هر سوز چشمها
خونم ز دست هجر وی اندر کنار رفت
دستی کمر نکرد کسی در میان ما
تا سرو بوستان دلم از کنار رفت
بس درّ و گوهری که بیفتادم از نظر
تا از نظر مرا بت سیمین عذار رفت
تا روی گلوش تو برفت از جهان لطف
در دیدهای به جای گل سرخ خار رفت
زاری من به هجر وی از حد برفت از آنک
ظلمی صریح بر من مسکینِ زار رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان احساساتش درباره دوری معشوق میپردازد. او از زیبایی گل و چهره محبوبش سخن میگوید و بیان میکند که پس از رفتن او، خواب و آرامش را از دست داده است. دلتنگی و حرص برای دیدن محبوبش، زندگیاش را سخت و تیره کرده و او همچنان در جستجوی اوست. در غم فراق، چشمش به یاد او میگرید و هیچکس در این میان به او کمک نمیکند. او حتی متوجه میشود که زیبایی محبوبش با رفتن او از زندگیاش، به مانند خار در گل سرخ تبدیل شده است. به این ترتیب، شاعر از ظلم و بیوفایی زمانه و درد فراوانی که از جدایی محبوبش متحمل شده، سخن میگوید.