شمارهٔ ۳۶۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا دل سرگشتهام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
.............................................ا گرفت
تازه میگردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلدادگی شاعر به معشوقش است. شاعر از شور و شوقی که به زلف سیاه محبوبش دارد سخن میگوید و بیان میکند که با دور شدن معشوق از او، جانش از دست رفته و در زلف معشوق جا گرفته است. او از حال و هوای دلش که همچون آفتاب و ماه میدرخشد، میگوید و از درد و رنجی که ناشی از دوری معشوق است، ابراز میکند. شاعر با اشاره به نسیم صبح و جستجوی وصال محبوب، در نهایت بر آتش عشق و عواطف شدیدی که در دلش وجود دارد تأکید میکند و از جهان میخواهد که به خاطر عشق او باقی بماند.