نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا از بر من آن صنم گل عذار رفت

چون زلف بی قرار وی [از] من قرار رفت

مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو

زان رو که‌م از دو دیده بت غمگسار رفت

دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ

چون سرو نازم از طرف جویبار رفت

پایم بماند در گل حسرت چو سرو ناز

در بر نیامد او و ز دستم نگار رفت

از دست رفت یارم و در دل بماند درد

یک گل نچیده در جگرم نوک خار رفت

مست شبانه بودم و مخمور روز هجر

از بادهٔ وصال نگارم خمار رفت

تا دیده در جهان بگشادم به روی دوست

از دیدن رخش دل و دستم ز کار رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد فراق محبوب خود سخن می‌گوید. او به زیبایی و وضعیت غم‌انگیز خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که محبوبش از کنارش رفته و او در دریای غم غرق شده است. او دیگر به دنیا و زیبایی‌های طبیعی توجهی ندارد و تنها در حسرت بودن محبوبش به سر می‌برد. در نهایت، شاعر از تأثیر عمیق دیدن محبوب بر دل و جان خود حرف می‌زند و می‌گوید که دیدن محبوبش تمام آرامش و قدرتش را از او گرفته است.