شمارهٔ ۳۶۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
از سر زلفش دلم سودا گرفت
وز دو لعلش آتشی در ما گرفت
قامت آن سرو آزاد از چه روی
سایهٔ لطف از سر ما واگرفت
چون بدیدم قامتش را در زمان
دل هوای آن قد و بالا گرفت
بی گناهم لطف فرمای و مگیر
ای عزیزم بیش از این بر ما گرفت
از فریب غمزه غمّاز تو
در سر بازارها غوغا گرفت
در دو عالم خشک و تر باری نماند
آتش عشق رخت بالا گرفت
روز و شب با وصل او آسودهام
تا خیالش در دو چشمم جا گرفت
دل برفت از دستم و جایش خوشست
زآنکه در زلف بتان مأوا گرفت
بس که باریدم به هجران آب چشم
سر به سر روی جهان دریا گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. از زیباییهای او، مانند زلف و لبهایش، به وجد آمده و آتش عشق را در دل خود حس میکند. او از سایه لطف و محبت معشوق خود احساس کمبود میکند و دلش به امید وصال او میتپد. شاعر بیان میکند که حتی در روز و شب نیز با یاد او زندگی میکند و عشقش چنان قوی است که باعث برانگیختن احساسات عمیق و اشکهایش شده است. در نهایت، شاعر از حال و هوای غم و شوقی که به خاطر معشوقش دارد، سخن میگوید و این احوالات را با شدت و زیبایی وصف میکند.