نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از بوی گلم دماغ بگرفت

زان روی دلم به باغ بگرفت

خشکست دماغ من ز سودا

بی یار ز باغ و راغ بگرفت

در ظلمت هجرتم گرفتار

وصل تو شبی چراغ بگرفت

عشق تو چو بر دلم فزون شد

حسن تو چنین به داغ بگرفت

چون بوی گل از چمن برون شد

سرتاسر باغ و راغ بگرفت

دانی به جهان که سینهٔ جان

از دست فراق داغ بگرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و فراق بیان می‌کند. بوی گل که نماد زیبایی و عشق است، او را به یاد باغ و خوشی‌ها می‌اندازد، اما در عین حال، از دوری یار و فراق دچار ناراحتی و دل‌تنگی می‌شود. او در ظلمت جدایی گرفتار است و عشق او نسبت به یار بیش از حد شده و او را دچار درد و داغ می‌کند. سرانجام، از شدت فراق و عشق، قلب او مثل سینه‌ای داغ دست‌خالی مانده است.