نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ناامیدم مکن ز درگاهت

که چو من نیست بندهٔ راهت

جان فدای رخ تو خواهم کرد

گر به خون منست دلخواهت

بر لب آمد ز روز هجرم جان

وز شب غم فزای تن کاهت

اعجمی عشق او ز غیب رسید

ورنه ای دل نبود آگاهت

گر بپرسد تو را ز درد فراق

بنما رنگ روی چون کاهت

ور نگیرد ز وصل دستت را

برسد هم به دامنش آهت

در جهان غم مخور که از سر صدق

جان صاحب‌دلانست همراهت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، از ناامیدی و عشق عمیق سخن می‌گوید. شاعر از درگاه محبوبش ناامید نیست و برای او جانش را فدای عشقش می‌کند. او دلی پر درد از جدایی دارد و حسرت وصال را در خود احساس می‌کند. شاعر به عشق غیبی خود اشاره می‌کند و از درد جدایی می‌نویسد. او از معشوق می‌خواهد که رنگ چهره‌اش را نشان دهد و می‌گوید حتی اگر از وصال دور باشد، عشق او همیشه در دلش خواهد بود. در نهایت، او به خود تسکین می‌دهد که عشق واقعی همیشه همراه اوست.