شمارهٔ ۳۷۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گرچه سرگشتهام ز چوگانت
نکشیدیم سر ز فرمانت
در فراقت دلم به جان آمد
آمدم یک شبی به مهمانت
گر به عید رخم تو بنوازی
غیر جانم چه هست قربانت
مفکن کار من چو زلف به پای
دلبرا دست ما و دامانت
جز صبوری و جز شکیبایی
ای دل خسته چیست درمانت
هیچ دانی درین زمانه دلا
چه کشیدی ز عشق جانانت
چند ازین آه و ناله و زاری
که به گردون رسید افغانت
تا به کی در جهان چنین گردی
که نه سر باشد و نه سامانت
دایم از جان و دل همی گویم
آفرین خدای بر جانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عاشقانه و درد و رنج ناشی از فراق معشوق است. شاعر به حال و روح خستهاش اشاره میکند و از اینکه نتوانسته به دستورات معشوقش عمل کند، ابراز ناامیدی میکند. با ابراز اشتیاق به دیدار معشوق، او میگوید که اگر معشوق او را در روز عید بخواند، جز جانش چیزی برای قربانی کردن ندارد. همچنین، شاعر به درد و زاری ناشی از عشق اشاره میکند و از اینکه در این دنیا دچار بیثباتی و گمشدگی است، ابراز غم و اندوه میکند. در نهایت، او بر دیدگاهش نسبت به معشوقش تأکید کرده و به خدای خود آفرین میگوید.