شمارهٔ ۴۰۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر دمی ز تو بویی به من رساند باد
هزار جان و جهانم فدای آن دم باد
تویی که یاد من خسته سالها نکنی
منم که با غم رویت نشستهام دلشاد
چه شد چرا چه سبب حال من نمی پرسی؟
که هر دمم به فلک میرسد ز غم فریاد
من از ملامت دشمن به عشق نگریزم
بیا که دل به تو دادیم و هرچه باداباد
مرا سریست ز عهدت به باد خواهد شد
که در طریقت عشقست عهد بر بنیاد
چو بخت یار نباشد ستیز نتوان کرد
دلا ز کار جهان همچو سرو باش آزاد
رقیب بیخرد آخر نصیحتم کم کن
چرا که با تو چنین حادثه بسی افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و غم نویسنده است. او در ابتدا از بادی که بوی معشوق را به او میرساند سخن میگوید و آماده است تا جانش را فدای آن لحظه کند. او حسرت میخورد که معشوقش از حال او نپرسیده و در عوض همیشه در غم او نشسته است. نویسنده از ملامت و دشمنیها فرار میکند اما همچنان به عشق و دیانت خود پایبند است. او بیان میکند که در عشق، عهد و وفاداری از اهمیت زیادی برخوردار است و بر این باور است که نباید در برابر سرنوشت تسلیم شد. در نهایت، از رقیب و مشکلات میخواهد که کمتر به او نصیحت کنند، زیرا تجربههای سخت و زیادی را با معشوقش داشته است.