نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

درون دیده نشستی و دل شُدَت ماوا

نظر چرا نکنی دلبرا ز مهر به ما

تو جانی و تن رنجور من چنین مهجور

ز روی لطف نگارا مشو ز تن تو جدا

نظر به جانب درماندگان هجران کن

که نیست غیر وصال توشان ز هیچ دوا

پری رخا به چه از چشم ما شدی پنهان

به رغم دشمنم ای دوست رو به من بنما

وفا اگرچه نبوده‌ست در جهان هرگز

ولی ز اهل جهان هم برفت مهر و وفا

بجز وفا که نمودم بگو گناهم چیست

چرا دلم بشکستی ستمگرا به جفا

اگرچه تُرک خطایی خطا کند بسیار

خدای را که بگردان عنان ز راه خطا

منم فقیر و حقیر و تو پادشاه جهان

ز دست من چه برآید بگو به غیر دعا

مرا چو بار نباشد به حضرتت چه کنم

پیام من که رساند مگر نسیم صبا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل‌تنگی و عشق خود می‌گوید. او به یاد معشوق نشسته و از او می‌خواهد که بر او نظر کند و از مهرش به او توجه کند. شاعر بیان می‌کند که در درد و رنج عشق، او مجروح و تنها است و فقط وصال معشوق می‌تواند او را درمان کند. او از دوری معشوق شکایت کرده و در عین حال وفا و محبت در دنیا را کم می‌داند. شاعر به معشوق می‌گوید که اگر خطایی کرده، او نیز خطاهایی داشته، اما دلش شکسته شده و از لحن مظلومی خود می‌گوید که علاوه بر دعا، چه کار دیگری از او برنمی‌آید. در نهایت، درخواست او این است که پیامش به معشوق برسد، هر چند که فقط نسیم صباح می‌تواند این پیام را برساند.