شمارهٔ ۳۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دردمندم از لب لعلت بده درمان ما
کز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما
در دلم دردیست درمانش نمیدانم ز وصل
خود نمیآید به سر این درد بی درمان ما
خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شد
سر ز سودا پر شد و از دست رفت سامان ما
آخر از روی کرم بازآ که در هجران تو
ز آب چشم خون فشانم تر شده دامان ما
مدّتی تا در جهان سرگشته میگردم به غم
خود نمیگویی که چون شد زار سرگردان ما
سالها تا همچو سرو از عشق رویت سر کشید
این دل سرگشتهٔ مهجور نافرمان ما
عید رویش را فدا کردم جهان و جان چه گفت
خود چه ارزد لاشهای تا میکنی قربان ما
کس چو من در عاشقی جان و جهانی درنباخت
عشق روی دوست آمد آیتی در شان ما
من گدای کوی او گشتم که تا بر من نظر
افکند، دارد فراغت از جهان سلطان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او از معشوق میخواهد که با لبهایش درمان دردش را به او بدهد، چرا که زیبایی او آتشی در دلش افکنده است. درد درون او عمیق است و نمیداند چطور میتواند آن را درمان کند. دیگران او را سرزنش میکنند و میپرسند چرا در این وضعیت گرفتار شده است. او همواره در هجران معشوق گریه میکند و دامنش از آب چشم تر شده است. شاعر در جستجوی معشوقش سرگردان و پریشان است و سالها به عشق او پایبند بوده و همهچیز را فدای دیدن او کرده است. او به عشقش مفتخر است و خود را گدای درگاه معشوق میداند، در انتظار یک نظر از او که به زندگیاش معنا ببخشد.