نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مهر رویش نه چنانم نگران می‌دارد

دایمم خون دل از دیده روان می‌دارد

اینچنین کشتهٔ شمشیر فراقش که منم

که امیدی به من خسته روان می‌دارد

چون پری کز نظر خلق نهان باشد یار

خویشتن را ز من خسته نهان می‌دارد

راست گویم قد و بالای جهان‌آرایش

چه تعلّق به قد سرو روان می‌دارد

گرچه از دل برود کام من مسکینش

دل من مهر رخش مونس جان می‌دارد

خبرت نیست نگارا که شب و روز مرا

آتش شوق تو چون زار و نوان می‌دارد

در فراق گل رویت همه شب تا به سحر

بلبل جان من خسته فغان می‌دارد

هر که از جان و سر اندیشه ندارد در عشق

چه غم از سرزنش خلق جهان می‌دارد

جان چو پروانه برافشانم و در پای افتم

که مرا شمع جمالش نگران می‌دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد فراق صحبت می‌کند. او خود را همچون کسی می‌بیند که با وجود دوری معشوق، روح و جانش به او وابسته است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و lament می‌کند که چگونه عشق او باعث رنج و آتش شوق در دلش شده است. او بیان می‌کند که هیچ دلخوشی جز عشق معشوق ندارد و حاضر است جانش را فدای این عشق کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و عظمت معشوق اعتراف می‌کند و نگران از فراق اوست.