شمارهٔ ۴۴۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز درد غم عشق جان نخواهد برد
گمان هستی این ناتوان نخواهد برد
اگر ز جور تو جانم به لب رسد جانا
بجز درِ تو به جایی فغان نخواهد برد
بیا که وقت گلست و به بوستان بَرَمت
که کس گلی به در بوستان نخواهد برد
دلم به قامت شمشاد تو چنان مایل
که نام قامت سرو روان نخواهد برد
تویی گلی به گلستان و بلبل سرمست
بجز ثنای رخت بر زبان نخواهد برد
بیا و کلبه احزان ما مشرّف کن
دمی به لطف که کس این گمان نخواهد برد
چو چشم مست تواَم ناتوان و هیچکسی
به پیشت اسم من ناتوان نخواهد برد
به پیش دشمن بدخو ز لطف دلبر ما
یقین که آب رخ دوستان نخواهد برد
بده زکات جوانی و حسن و زیبایی
که جز ثواب کسی از جهان نخواهد برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درد و غم عشق را به تصویر میکشد و از ناتوانی خود در مقابل سختیهای عشق سخن میگوید. او به معشوق خود میگوید که اگر جانش به لب رسد، تنها در او فریاد خواهد کشید و به هیچکس دیگری تکیه نخواهد کرد. شاعر از زیبایی و قامت معشوقش صریحاً تمجید میکند و او را به گلی در گلستان تشبیه میکند. همچنین، از معشوق میطلبد که به کلبه غمهایش سری بزند و لحظهای به او لطف کند. در نهایت، او به ارزش جوانی و زیبایی اشاره میکند و از آن میخواهد که نیکی کند، چون در این دنیا جز ثواب، چیزی نمیماند.