شمارهٔ ۴۵۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
برگشت نگار و دل ز ما برد
ما را به غم فراق بسپرد
آن دل که ز ما ستد به دستان
بستد ز من آن بگو کجا برد
برگشت ز ما و خسته جانم
از تیغ فراق خود بیازرد
از دست فراق او دل من
خون جگر از دو دیده بفشرد
فریاد که هجر سوزناکت
گردِ ستم از جهان برآورد
آوخ چه کنم که باد بویی
سوی من خسته دل نیاورد
میدان به یقین که برنیاید
کاری که بزرگ باشد از خرد
این باده فروش هم غلط کرد
نشناخت شراب صافی از درد
بر آتش عشق گرم بودیم
آخر تو بگو که از چه بفسرد
هرچند که در جهان وفا نیست
در درد غمت وفا به سر برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق و دوری محبوب صحبت میکند. او از بازگشت نگار و دلی که از او گرفته شده، مینالد و به غم فراق میپردازد. دل او به خاطر جدایی آزرده است و از این درد، اشک میریزد. شاعر به فریاد میگوید که جدایی به او سوز میزند و بر آسیبهایی که از این جدایی بر او وارد شده، تأکید میکند. او از بیوفایی دنیا و غم محبوب سخن میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که در عشق و غم، وفا وجود دارد، حتی اگر در جهان وفاداری نیست.