نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد

با وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد

چون طبیب من دلخسته تو باشی چه کنم

درد خود را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد

در فراق رخ چون ماه تو ای نور دو چشم

غیر خون جگر از دیده روان نتوان کرد

دل ما برد رخ و لعل تو ای دوست ولی

تکیه بر آتش و بر آب روان نتوان کرد

اشتیاقی که مرا هست به دیدار رخت

شرح آن ای دل و دینم به زبان نتوان کرد

پایمردی کن و دریاب که از درد فراق

بیش از این بر سر کوی تو فغان نتوان کرد

هم به فریاد من خستهٔ بیچاره برس

دل چو بردی ز برم قصد به جان نتوان کرد

جان و دل هر دو زیانست مرا در غم تو

لیکن اندیشهٔ این سود و زیان نتوان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از جدایی و فراق معشوق می‌گوید. او بیان می‌کند که دیگر نمی‌تواند بیشتر از این درد و جفا تحمل کند و از ستم معشوق نمی‌تواند چشم‌پوشی کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در غیاب معشوق فقط اشک و خون جگر از چشمانش جاری می‌شود و نمی‌تواند این احساسات را پنهان کند. او می‌گوید که دلش به خاطر زیبایی معشوق دچار درد و رنج است و هیچ چیز نمی‌تواند به جای او بیفتد. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که به فریادش برسد، زیرا او دیگر تاب این درد را ندارد. شاعر از عشق و فراق خود می‌نالد و به ضرر و زیان ناشی از این عشق اشاره می‌کند.