شمارهٔ ۴۷۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد
به ترک ساعد و دست نگار نتوان کرد
بیا بیا که برآریم یک نفس با هم
که اعتماد بدین روزگار نتوان کرد
درون سینهٔ مجروح ما ز غم زارست
که پیش خلق جهان آشکار نتوان کرد
میان دیده روانست اشک چندانی
به هجر تو که بگویم گذار نتوان کرد
منی که به گل وصلت مدام میبودم
یقین بدان که قناعت به خار نتوان کرد
تراست عاشق شوریده در جهان بسیار
به غایتی که قیاس و شمار نتوان کرد
ز روی خویش مفرمای بیش از این صبرم
چرا که بر سر آتش قرار نتوان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی عمیق سخن میگوید. شاعر بیان میکند که نمیتوان به راحتی از یار و زیبایی او دل کند، زیرا این کار سخت و ناممکنی است. او همچنین به درد و غمی که در دلش دارد اشاره میکند که نمیتواند آن را به دیگران نشان دهد. اشکهایش در میان چشمانش جاری است و در غم هجران معشوقش، احساس ناامیدی میکند. شاعر میگوید که همیشه به وصل یار فکر میکند و نمیتواند به تحمل درد و دوری قناعت کند. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که بیشتر از این او را در انتظار نگذارد، زیرا صبرش به پایان رسیده است.