نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد

درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد

دست در گردن باد آرم و در پاش افتم

که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد

بندهٔ باد صبایم که به هر صبحدمی

هم پیامی به برم از بر جانان آورد

شکر معبود که شد دیدهٔ جانم روشن

تا صبا سوی جهان بوی گریبان آورد

یوسف مصر دل ما، دل ما را خون کرد

تا که سرگشته سرم باز به سامان آورد

گرچه هم عاقبت‌الامر به مقصود رسید

لیک در حسرت و غم عمر به پایان آورد

غمزهٔ مست دلاویز تو بس خونریزست

جان ما را ز ستم باز به افغان آورد

خبرت هست که در حسرت لیلی رخت

دل مجنون صفتم رو به بیابان آورد

این چه قدست و چه بالا و چه رویست و چه مو

سرو قدش به جهان باز مگر جان آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و غم یعقوب و دوری او از یوسف می‌پردازد. در آغاز، شاعر به نسیم صبحگاهی اشاره می‌کند که بویی از مصر به کنعان می‌آورد و یعقوب را به یاد فرزندش یوسف می‌اندازد. شاعر خود را بنده نسیم صبا می‌داند که هر روز پیامی از معشوقش به او می‌آورد. او به شکر خداوند اشاره می‌کند که چشم جانش روشن شده و این نسیم بوی معشوق را به او می‌آورد. هرچند یوسف در پایان به مقصودش رسید، اما یعقوب در حسرت و غم عمرش به پایان می‌رسد. شاعر همچنین به زیبایی معشوقش اشاره کرده و از تأثیر غمزه‌های او بر جانش می‌گوید. در نهایت، شاعر از زیبایی‌های معشوق به عنوان دلیلی برای سرگشتگی و آرزوی خود سخن می‌گوید.