نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شب فراق تو جانا مرا به جان آورد

چه عادتست که عشق تو در جهان آورد

که کام دل ز لب لعل خویشتن ندهد

دلم ز جور تو ای جان از آن فغان آورد

فراق روی تو را خود چگونه شرح دهم

سرشک دیدهٔ ما را چو ناودان آورد

بریده باد زبانش که نام نیک تو را

به عمر خویش به بد گفت و در زبان آورد

حرارتیست چنان آفتاب روی تو را

که آب دیده ز چشم دلم روان آورد

نسیم عنبر سارا دمید صبحدمی

مگر صبا ز سر زلف دوستان آورد

شکست رونق گل در چمن از آن ساعت

که دلبرم رخ زیبا به گلستان آورد

نشست سرو سهی بر بساط خاک از شرم

از آن که قامت رعنا به بوستان آورد

بر آستان که ندارم ز آستان محروم

جهان چو روی محبّت بر آستان آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی عمیق‌ترین احساسات عشق و فراق است. شاعر از سختی و درد فراق معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق او چقدر طاقت‌فرساست. او از گدازش دل به خاطر دوری معشوق و تأثیرات فراق بر زندگی‌اش می‌نالد. در اشعار، عشق به عنوان نوری تابناک و آبی معصوم معرفی می‌شود که غم و درد ناشی از فقدانش، شاعر را به زاری وادار کرده است. شاعر همچنین به زیبایی‌های طبیعت و تأثیر آن‌ها در زندگی‌اش اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که عشق و زیبایی معشوق هر چیزی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به طور کلی، این شعر حس عمیق و ناامیدی ناشی از فراق معشوق را بیان می‌کند.