نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صبا بویی ز تو سوی من آورد

جزاک‌الله که جانم با تن آورد

ز تیغ غمزه‌ات آهوی وحشی

خراج چشم تو بر گردن آورد

رخت را مه نمی‌گویم که مه را

شعاع روی تو در خرمن آورد

گریبان مرادم دست بگرفت

که با لطف تو پا در دامن آورد

شرار آتشین این دل تنگ

خلافی در وجود آهن آورد

هوای کوی آن مه‌روی ما را

دگرباره به سوی مأمن آورد

نمی‌دانم چه بویست این مگر باد

پیامی از جهان سوی من آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از بویی صحبت می‌کند که از محبوبش به سوی او می‌آید و این بو جان او را زنده می‌کند. او به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که زیبایی چشم‌های او بر دل او تأثیر عمیقی گذاشته است. شاعر همچنین با حسرت و شور و شوق به یاد محبوبش می‌افتد و تأثیر عشقش را بر زندگی‌اش توصیف می‌کند. در نهایت، او متوجه می‌شود که این بوی خوش ممکن است پیامی از جهان باشد، که او را به یاد محبوبش می‌اندازد.