شمارهٔ ۵۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا
بیا که پشت امیدم ز غم خمید بیا
بگشت پیک نظر در جهان بسی باری
چو روی خوب تو جانا کسی ندید بیا
شبی ز روی عنایت هوای ما کردی
ز باد صبح دو گوشم چنین شنید بیا
بیا که غنچه بستان دل ز دست فراق
ز شوق روی تو صد پیرهن درید بیا
بیا که تا تو برفتی ز دیدهام دل تنگ
هزار دست ندامت ز غم گزید بیا
تو سرو ناز چمن پروری و مسکین دل
به خاک راه تو چون ما به سر دوید بیا
بیا و ناز مکن بیش ازین که جسم ضعیف
جهان فروخت و غمت را به جان خرید بیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت احساساتی درباره درد و longing (نگرانی و دلتنگی) ناشی از فراق معشوق است. شاعر از معشوق میخواهد که بیاید و دل بیقرارش را آرام کند. او به نهفتههای امید و غم اشاره میکند و از خدا میخواهد که نگاهش به او بیفتد. شاعر به یاد لحظات خوشی میافتد که در زیر نگاه معشوق بوده و حالا که او رفته، دلش تنگ شده است. او همچنین از زیبایی معشوق و تأثیری که بر زندگیاش گذاشته سخن میگوید و در نهایت، از او میخواهد که بیشتر ناز نکند و به او پاسخ مثبت دهد. در کل، این شعر حاکی از عشق عمیق و درد جدایی است.