شمارهٔ ۵۱۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
واین سر سرگشتهام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امید
کز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفت
بو که شبهای دراز هجر با پایان رسد
بوسهای از لعل او کردم تمنّا گفت جان
در عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شد
دست کوتاهم کیام دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیست
خاصه آن ساعت که یک دم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمت
ای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان درد و longing شاعر از وصال یار میپردازد. او امیدوار است که بعد از این درد و رنج، سرانجام به وصالی با معشوق دست یابد. علیرغم فاصله و سختیهایی که در مسیر وجود دارد، دلش پر از امید است و میداند که شبهای طولانی فراق به پایان خواهند رسید. شاعر به وجود خود به عنوان قربانی عشق اشاره میکند و میگوید برای یک بوسه از یار حاضر است جانش را فدا کند. او بیان میکند که شدت عشق و فراق به حدی است که نمیتواند حال دلش را بازگو کند. در پایان، شاعر به این موضوع میپردازد که عشق او تمام جهان را تحت تاثیر قرار داده و هیچ چیز نمیتواند مانع عشقش شود.