شمارهٔ ۵۱۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
گل رفت حالی از چمن تا خود به بستان کی رسد
وز شوق رویش ناله و زاری به دستان کی رسد
گفتم به باد صبحدم بشتاب در رفتن ولی
افتان و خیزان میرود او نزد جانان کی رسد
چون نزد جانان میروی بعد از سلام از من بگوی
دردی که من دارم ز تو آخر به پایان کی رسد
چون عمر کوتاهست شب، چون زلف او هجران دراز
این قصهٔ پر درد من هرگز به پایان کی رسد
از چشم مخمورش نظر هرگز نیندازد به ما
وز جرعه لعل لبش بویی به مستان کی رسد
موری شده پامال غم اندر بیابان فراق
هیهات کاحوال جهان نزد سلیمان کی رسد
سرگشتهام گرد جهان زان چشم مست ناتوان
با من بگو آرام جان کاین سر به سامان کی رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق اشاره دارد. شاعر از دل تنگی و اضطراب خود برای رسیدن به معشوق صحبت میکند و از زیباییهای بستان و چمن یاد میکند. او از باد صبح خواهان است که به سرعت به محبوبش برسد و در همین حال، به کوتاهی عمر و دراز بودن هجران اشاره میکند. شاعر نگران است که آیا روزی عشق و دردش به پایان خواهد رسید؟ او از چشمان معشوق و لبانش آرزویی دارد، و در نهایت، در پی آرامشی برای جانش است که هنوز به دست نیاورده است. احساس سرگشتگی و ناامیدی در این شعر به وضوح حس میشود.