شمارهٔ ۵۱۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسد
مرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
آشنایان غمت تشنه بر آب وصلند
جرعهای ده که مبادا که به بیگانه رسد
دل بیچاره به بحر غم تو غوّاص است
مگرش دست ز بخت تو به دردانه رسد
در غم عشق تو زارم مگدازم در غم
بیش از آن بیش مگیرش که به افسانه رسد
مشکل آنست که با شمع رخت جان بازم
تا نگویی که ز من نور به پروانه رسد
سخن آهسته بگو با من مسکین ترسم
نکهت بوی دهان تو به میخانه رسد
من براتی به لب لعل تو دارم به خطت
تا توقّف نکنی باز که پروانه رسد
زلف تو تاب گرفت و دل من شانهٔ اوست
بو که یک تاره از این موی بدین شانه رسد
خانه دل سر زلفین پریشان تو شد
چون جهان را نبود حد که بدان خانه رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید و به اشتیاق رسیدن به او و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او به نمادهای مختلفی از جمله مرغی که از قفس میگ escapes، آشنایانی که در پی وصال هستند و دل غمزدهاش تشبیه میکند. شاعر میخواهد که معشوقش کپک عشق را برطرف کند و از غم و اندوهش بکاهد. او همچنین از دشواری همنشینی با معشوق و لزوم بیان عشقش به آرامی صحبت میکند. زیباترین تصویرها از زلف و لب معشوق نیز در این شعر آمده که نشان از دلباختگی و حسرت شاعر دارد. در نهایت، شاعر به بیپایانی دنیا و عشقش اشاره میکند که به هیچ جا نمیرسد.