شمارهٔ ۵۱۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بوی مهرت به مشام من شیدا نرسد
گنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
حاکمی گر بکشی بنده و گر بنوازی
منع در مصلحت شاه گدا را نرسد
راستی سرو سهی گرچه به قد مینازد
لیک با قدّ تواَش دعوی بالا نرسد
من بی دل چه کنم چون ز تو دور افتادم
آه اگر وامق بیچاره به عذرا نرسد
تا کیاَم وعده فردا دهی امروز برآر
کام بیچاره مبادا که به فردا نرسد
به تمنّای سر زلف تو جان داد دلم
آه اگر دست و دل من به تمنّا نرسد
نیست امّید بر احوال جهانم که جهان
آخرالامر به وصل تو رسد یا نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل یک شاعر عاشق را توصیف میکند که در آرزوی وصال معشوق خود به سر میبرد. شاعر به ناامیدی و دوری از معشوق اشاره میکند و میگوید که بوی محبت او به او نمیرسد و گنجِ وصال معشوق در دسترسش نیست. او احساس میکند که حتی اگر حاکمی بخواهد او را خوشحال کند، باز هم به او کمکی نمیکند. شاعر به زیبایی و قامت معشوق اشاره میکند، ولی معتقد است که هیچ چیز نمیتواند به آن زیبایی برسد. همچنین از دوری از معشوق و درد جدایی سخن میگوید و به انتظار وعدههای ناپایدار اشاره دارد. او در پایان احساس میکند که به وصال معشوق نخواهد رسید و امیدی به بهبود اوضاع ندارد.