نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مژده‌ای دادم صبا ای دل که جانان می‌رسد

درد دوری را بده تسکین که درمان می‌رسد

باد نوروزی پیامی می‌دهد سوی چمن

کان گل خوشبو در این زودی به بستان می‌رسد

گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا

شکر می‌کن کاین شب هجران به پایان می‌رسد

گرچه در هجران آن دلبر ز غم سرگشته‌ای

غم مخور کز دولت وصلش به سامان می‌رسد

گر بعیدم از رخ جان‌پرورت در روز عید

لاشهٔ شخص ضعیفم هم به قربان می‌رسد

هدهد فرخنده را شهر سبا آمد به یاد

بلبل سرمست را دیگر گلستان می‌رسد

می‌دهد خورشید نورانی ز وصلش مژده‌ای

باز در گوش جهان از عالم جان می‌رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با شوق و امیدواری از نزدیک شدن به معشوق و پایان دوران جدایی سخن می‌گوید. او به گل‌های بهار اشاره می‌کند و نوید می‌دهد که آن‌ها به زودی به باغ می‌رسند. همچنین، با وجود غم دوری، به شنونده یادآوری می‌کند که زمان هجران به پایان خواهد رسید و وصال معشوق نزدیک است. شاعر از عشق و امید سخن می‌گوید و بیان می‌کند که حتی در دوری هم باید مسرت داشت، زیرا خوشبختی و وصال به زودی فراهم می‌شود. در نهایت، با اشاره به نور خورشید، بشارت می‌دهد که عشق و زندگی دوباره به جهان برمی‌گردد.