نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بحر غم دلم به کرانه نمی‌رسد

کشتی وصل ما به میانه نمی‌رسد

چندان که آه می‌زنم از تیغ جور تو

آن تیر آه ما به نشانه نمی‌رسد

چون زلف دلبران دل سرگشته‌ام ز غم

آشفته شد چنانکه به شانه نمی‌رسد

بسیار محنتی به جهان دیده‌ام ولی

هیچم به درد جور زمانه نمی‌رسد

یار مرا بسیست چو ما یار در جهان

ما را خیال یار یگانه نمی‌رسد

چشمم به راه بود که جانان رسد به ما

در گوش جان به غیر فسانه نمی‌رسد

جانا چو عهد ما بشکستی به دست جور

بر ما تو را گرفت و بهانه نمی‌رسد

یک دم نمی‌رود ز غم تو که بر دلم

از آتش فراق زبانه نمی‌رسد

گفتم به وصل خویش مرا دستگیر باش

گفتا وصال ما به جهان نه نمی‌رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عمق غم و حسرت خود از جدایی و فقدان محبوب می‌پردازد. او می‌گوید که هیچ‌یک از تلاش‌هایش برای رسیدن به محبوب result نمی‌دهد و هر چه از درد جدایی می‌نالد، این درد به مقصودش نمی‌رسد. او به زیبایی و پیچیدگی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی با وجود آشنایی با محنت‌های زیاد، داغ عشق او را فرسوده کرده است. در نهایت، او بیان می‌کند که هرچند امید به وصال را دارد، اما به نظر می‌رسد که این وصال هیچ‌گاه به واقعیت نخواهد پیوست.