نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد

گر بود غافل از آن وجه نه عاقل باشد

هر که در سلسلهٔ زلف تو ای جان و جهان

درنیاویخت توان گفت که غافل باشد

گرنه خون جگر از دیده خورم در غم تو

پس مرا از غم عشق تو چه حاصل باشد

جنّت و روضهٔ فردوس نخواهد هرگز

هر کسی را که سر کوی تو منزل باشد

گر سرم در سر سودای تو خواهد رفتن

رفتن من ز سر کوی تو مشکل باشد

من قتیل غم عشقت شده‌ام باکی نیست

اگرم دست نگارین تو قاتل باشد

مدّت هجر تو از حد شد و می‌دان به یقین

که مرا هجر تو با مرگ مقابل باشد

چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین

که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و محبت خود نسبت به معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی عشق و زیبایی او را در دل داشته باشد، نمی‌تواند غافل باشد. او می‌گوید که اگر در زلف معشوق بیفتد، دیگر نمی‌توان گفت که غافل است. شاعر از غم و درد عاشقی خود می‌گوید و بیان می‌کند که حتی اگر خون جگرش از چشمش بریزد، از غم عشق معشوق سودی ندارد. او به بهشت و فردوس اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس نمی‌تواند آن را بخواهد مگر کسی که در کوی معشوقش زندگی کند. شاعر ابراز می‌کند که اگر بخواهد از سر معشوق برود، این کار برایش دشوار است. او خود را قربانی عشق می‌داند و از فراق معشوقش می‌گوید، به طوری که مدت دوری او بیش از حد شده است و این فراق با مرگ برابری می‌کند. در پایان درخواست می‌کند که اگر معشوق به دفتر عاشقان بیافتد، باید عاشق دلسوخته‌ای مثل او را در آنجا بیابد.