نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا به کی در دل من درد تو پنهان باشد

تا کی‌اَم آتش سودای تو در جان باشد

درد ما به نکند هیچ مداوای طبیب

زآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد

مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیست

چارهٔ درد دلم پیش تو آسان باشد

من بیچاره ندارم به جهان جز تو کسی

لیک چون بنده تو را بنده فراوان باشد

به گل و لاله نظر کی کند این دیدهٔ شوخ

هر کجا قامت آن سرو خرامان باشد

من به عهدش بکنم جان و جهان جمله فدا

اگر آن عهدشکن با سر پیمان باشد

جان و دل را چه محل نام جهان یعنی چه

همه عالم جهت صحبت جانان باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از درد و شوق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او از پنهان نگه‌داشتن عشق و آتش درونی‌اش نالان است و می‌گوید که هیچ درمانی برای دردش وجود ندارد، زیرا تنها معشوقش می‌تواند به او کمک کند. او نمی‌تواند بدون دیدن چهره معشوق زندگی کند و بیان می‌کند که در این دنیا تنها او را دارد. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد، جز رسیدن به او. همچنین تاکید می‌کند که هر چیزی در دنیا برای او بی‌معناست، مگر اینکه در کنار معشوق باشد.