شمارهٔ ۵۴۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا مرا در جهان نشان باشد
مهر رویش میان جان باشد
گاه و بیگاه و صبح و شام مرا
ذکر او بر سر زبان باشد
ای دلارام خونم از دیده
در غم عشق تو روان باشد
دوسه روزست تا ز باد بهار
غنچه را اقچه در دهان باشد
عاقبت چون بر او وزد بادی
همه ایثار گلرخان باشد
مهر ما نیست در دلت چه کنم
یار باید که مهربان باشد
دل ضعیفست و سخت بی طاقت
بار هجران بر او گران باشد
عشق دُرّیست بس گرانمایه
دُر به دریای بی کران باشد
دل ما دُرّ و عشق او دریاست
لاجرم دُر در او نهان باشد
در فراق رخ تو از دیده
خون دل از غمم روان باشد
نشنیدم که سرو در دو جهان
پیش چشمم چنین روان باشد
روی تو چون گلست در بستان
شوق بلبل به گلستان باشد
صبحدم در زمان گل ما را
هوس روی دوستان باشد
خاصه در بوستان سحرگاهی
که نواهای بلبلان باشد
نشود دل ز یاد تو خالی
ای دلارام تا جهان باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی عمیق برای معشوق نوشته شده است. شاعر به زیبایی و محبت محبوبش اشاره میکند و میگوید که یاد او همواره در دل و زبانش جاری است. با اشاره به فصل بهار و غنچهها، شاعر به طور نمادین بیان میکند که عشق او همچون گلی زیبا و لطیف است. او احساس میکند که دلش از درد فراق معشوق به خون مینشیند و هیچ چیزی نمیتواند این درد را تخفیف دهد. در نهایت، شاعر اعلام میکند که تا زمانی که جهان باشد، هرگز نمیتواند دلش از یاد محبوب خالی شود.