نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خستهٔ هجر تو را وصل تو درمان باشد

دیده‌اش منتظر دیدن جانان باشد

از جفاهای فراق تو نگارا آخر

تا به کی کار جهان بی سر و سامان باشد

با وجود عدم مهر و وفایی که توراست

هرچه فرمان بدهی بر دل ما آن باشد

گر دهد رای خداوند به جانم فرمان

بنده آنست که او تابع فرمان باشد

گرچه عفو تو بسی هست ولی بندهٔ تو

لاجرم از گنه خویش هراسان باشد

مهربانم به رخ مهروَشت می‌دانی

که مرا مهر رخت در دل و در جان باشد

من به عید رخ او رفتم و دل گفت میا

که کجا لاشهٔ تو لایق قربان باشد

سالها شد به فراق تو نگویی تا کی

دل پُر درد من از عشق تو نالان باشد

دل سرگشتهٔ بی حاصل سرگردانم

چند در عشق رخت غافل و نادان باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد فراق و longing خود برای محبوبش سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که محبت محبوبش تنها درمان خستگی‌اش است و دلش مشتاق دیدار اوست. شاعر احساس می‌کند که نبود محبوب، جهان را بی‌سامان کرده و به جفاهای فراق اشاره می‌کند. اگرچه محبوبش رفتارهای ناپسند دارد، اما شاعر از فرمان‌های او اطاعت می‌کند و از گناهانش هراسان است. در انتها نیز به عید دیدار محبوب و درد دل خود از فقدان عشق اشاره می‌کند و از سرگردانی و بی‌حالی‌اش در عشق می‌نالد.