شمارهٔ ۵۸۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون روز عمر من به فراق تو شام شد
در آرزوی روی تو عمرم تمام شد
خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا
آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد
رحمی به حال زار من خسته دل بکن
کز دست رفت و در پی ماه تمام شد
دیگ هوای زلف تو میپخت در دماغ
مسکین دلم که در سر سودای خام شد
مرغ دلم که کرد به کوی غمت هوا
شَستِ دو زلف یار بدید و به دام شد
زین پیش طبع توسن ما بود بد لگام
واکنون به زخم قمچی ایام رام شد
هرچند در فراق تو حالم خراب بود
با وصل دوست کار جهان با نظام شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال و روز خود در فراق محبوبش سخن میگوید. او احساس میکند که روزهای عمرش به خاطر دوری از معشوق به پایان رسیده و با وجود آشفتگی و درد در دل، آرزوی وصال او را دارد. شاعر از رحمت و توجه محبوبش درخواست میکند و به یاد میآورد که عشق او در دلش شعلهور است. او همچنین به نشانههای عشق مانند زلف یار و احساس پرواز پرندهای در کوی معشوق اشاره میکند. در پایان، شاعر میگوید که با وجود مشکلات و ناکامیها در عشق، وصال محبوب دنیا را برای او به نظم و سامان میآورد.