شمارهٔ ۵۸۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
یار بی جرمی ز من بیزار شد
ناگهان با دشمنانم یار شد
مونس جانش همی پنداشتم
نام و ننگم در سر این کار شد
زاری و افغان من سودی نداشت
چون بدیدم موجب آزار شد
دیدهام از خواب غفلت مست بود
ای دریغا این زمان بیدار شد
در میان بحر شوق از ابر چشم
دامنم مانند دریابار شد
هر گلی کز باغ وصلش دل بچید
عاقبت در چشم بختم خار شد
آخرالامر از فراق روی او
دل ز جان، جان از جهان بیزار شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و بیوفایی یاری سخن میگوید که بیدلیل از او دور شده و به دشمنانش پیوسته است. او در ابتدا فکر میکرد که آن یار مونس جانش است، اما حالا میبیند که او موجب آزارش شده است. شاعر با زاری و ناله نتوانسته توجه یار را جلب کند و متوجه میشود که در خواب غفلت بوده و اکنون بیدار شده است. در دشت شوق، احساساتش به شدت افزایش یافته و غم و اندوه او مانند دریا گسترده است. هر چقدر هم که از باغ وصال یار گل چیده، در نهایت در چشمش، آن گلها به خار تبدیل شدهاند. در پایان، شاعر از فراق یار و دوری او به شدت رنج میبرد و دلش از زندگی و جهان بیزار شده است.