نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند

با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند

درد دل حزین من رفت برون ز حد مگر

حال من غریب را باد سحر ادا کند

درد مرا صبا بگو با بت دلپذیر من

اوست طبیب درد من درد مرا دوا کند

کام منست لعل او جان منست وصل او

از لب لعل کام من خوش بُوَد ار روا کند

دیدهٔ جان نهاده‌ام بر در دوست حلقه‌وار

لطف نگار من مگر این در بسته وا کند

خاک در تو مسکنم گشت چه باشد ار بُتم

یک نظری ز مرحمت سوی من گدا کند

از نظری که افکند بر من خاکی از شرف

قلب من شکسته را بو که به کیمیا کند

سرو سهی چو بگذرد بر من خسته در چمن

راست بگو چه کم شود گر نظری به ما کند

نور دو دیده‌ام به من گر نگرد به مردمی

هست یقین که رحمتی بر من بی نوا کند

گفت نگار من شبی درد تو را دوا کنم

کام دلت دهم ز لب گفتم اگر وفا کند

روی به روی او کنم پشت به خلق عالمی

آن دل و دیده بی سبب پشت به ما چرا کند

چین دو زلف او جهان کرد شکسته دل ولی

قصد دل شکستگان هرکه کند خطا کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنج عاشقانه شاعر است که به معشوق خود می‌نگرد و از او می‌خواهد تا به او توجه کند و محبتش را نثار کند. شاعر از وضع خود شکایت دارد و از باد صبح می‌خواهد تا حالش را به معشوق برساند. او در انتظار لطف معشوق است و احساس می‌کند که محبت او می‌تواند دردهایش را آرام کند. شاعر از امید به دیدار و توجه معشوق می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق و زیبایی معشوق برای او زندگی‌بخش است. در نهایت، او به تمایل معشوق به درمان زخم‌های دلش اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که به او محبت کند تا امیدش به زندگی دوچندان شود.