نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

این دیدهٔ جان مرا روی تو بینا می‌کند

مدحت زبان روح را گویی که گویا می‌کند

عمری‌ست تا جان می‌دهم بر وعدهٔ روز وصال

تا کی بت سنگین‌دلم امروز و فردا می‌کند

هر شب ز هجرت مردم چشم من سودا زده

هر دم چو ملّاحان شنا در آب دریا می‌کند

گوید به هجران صبر کن تا کام یابی از جهان

سودای عشقش چون کنم در سینه غوغا می‌کند

از صبر کامم تلخ شد حاصل نشد کام دلم

آخر بگو تا کی بتم این جور بر ما می‌کند

درد دلی دارم ز تو گل قند فرمودم طبیب

زان روی و لب کن چاره‌ای کان دفع صفرا می‌کند

با چشم فتّانش بگو تا کی خورد خون دلم

با ما چرا چون زلف خود هر لحظه سودا می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و آرزوی وصال معشوق سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های چهره معشوق اشاره کرده و از درد و صبری که بخاطر دوری از او متحمل می‌شود، می‌گوید. شاعر حسرت و نابسامانی ناشی از انتظار طولانی را وصف کرده و از تلخی صبر خود می‌نالد. در عین حال، او از طبیب کمک می‌خواهد تا درد دلش را تسکین دهد و به این موضوع اشاره می‌کند که چطور نگاه معشوق همچون زلف او، همیشه در حال بازی با احساساتش است. در نهایت، شاعر از معشوق می‌خواهد تا در مورد این وضعیت غیرقابل تحمل توضیحی بدهد.