نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

درد مرا طبیب مداوا نمی‌کند

با من ز روی لطف مدارا نمی‌کند

دردی‌ست در دلم که علاجش به دست اوست

وآن سنگ دل دواش مهیا نمی‌کند

تیغ ستم زند به دل‌خستگان هجر

وز هیچ روی میل و محابا نمی‌کند

دل را ببرد از برم آن یار سست‌مهر

وآنگه به شست زلف خودش جا نمی‌کند

چون حلقه روز و شب به درش می‌زنیم سر

لیکن چه سود کاو در ما وا نمی‌کند

شوریده‌ام چو زلف به رخسار مهوشش

تسکین خاطر من شیدا نمی‌کند

سروی‌ست نازپرور و در بوستان جان

آخر چرا گذر به سوی ما نمی‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج فرد عاشق می‌پردازد که هیچ‌کس، حتی طبیب، نمی‌تواند او را درمان کند. او از کم‌محبتی محبوب گلایه دارد و احساس می‌کند که محبوبش هیچ توجهی به درد و suffering او ندارد. شاعر بیان می‌کند که دلش به شدت دلتنگ است و هیچ تسکینی برای این درد نمی‌یابد. او به تصویر کشیدن احساساتی چون دلتنگی و ناامیدی از بی‌مهری یار و دوري از وصال می‌پردازد و از بی‌توجهی محبوب به‌عنوان یک سروی نازپرور یاد می‌کند که هرگز به سوی او نمی‌آید.