نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر دم که جان وصال تو را یاد می‌کند

از غصّهٔ جهان دلم آزاد می‌کند

چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر

آن شوخ دیده بین که چه بیداد می‌کند

سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ

بالاش ناز با قد شمشاد می‌کند

در صبحدم به سوی گلستان گذار کن

بلبل ز گل شنو که چه فریاد می‌کند

مسکین دل ضعیف نحیفم به هر نفس

بر وعده وصال تو دل شاد می‌کند

هر بد که گوید از من دلخسته‌ام چه سود

مشنو تو زینهار که افساد می کند

بلبل ز بهر گل بکشد جور بر هزار

خسرو ببین چه ظلم به فرهاد می‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر برای معشوقش است. هر بار که به وصال معشوق فکر می‌کند، دلش از غم‌های دنیا آزاد می‌شود. شاعر به زیبایی‌های معشوق و تأثیر آن بر دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که نگاه معشوق مثل تیر بر دل عاشقان می‌زند. او همچنین از بلبل و گل می‌گوید که بلبل به خاطر گل زجر می‌کشد و در نهایت به ظلم و ستم‌هایی که عشق می‌تواند بر عاشق وارد کند، اشاره می‌کند. لطافت و پیچیدگی احساسات عاشقانه در شعر حس می‌شود.