شمارهٔ ۶۶۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بود
امید صبح وصالم به آفتابی بود
خوش آن زمان که به روی تو برگشادم چشم
خوش آن دمی که به وصلت مرا شتابی بود
جمال روی تو را من نشان نیارم داد
چه جای این مگر آن خود خیال و خوابی بود
به راه بادیهٔ شوق و کعبه مقصود
زلال وصل تو جستیم و خود سرابی بود
طبیب درد مرا دید و شرح حال نگفت
عزیز من چه شد آخر تو را جوابی بود
بریخت خون دلم گفتمش وبالت نیست
بگفت خون چنین ریختن ثوابی بود
به سرزنش همه یاران محرمم گویند
جهان همیشه تو را رونقی و آبی بود
چه شد که دل به غم روزگار بنهادی
جواب داد که آن موسم شبابی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و لحظات خوشی را که در کنار او داشته، به یاد میآورد. او احساس شوق و امید به وصال را در دل دارد و لحظههایی را که به چهره معشوق نگریسته، با خوشحالی توصیف میکند. با وجود درد و رنجی که عشق برای او به همراه دارد، زیبایی و یاد معشوق برایش ارزشمند است. شاعر به تحسین معشوق میپردازد و اشاره میکند که هیچ کلامی نمیتواند جمال او را توصیف کند. همچنین به سختیهای عشق و تنهایی خود اشاره کرده و حسرت بر روزهای خوب گذشته را میکشد. در نهایت، او با اندوه از غم روزگار و بیپاسخی معشوق صحبت میکند.