نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شب نیست کز غمت جگرم خون نمی‌شود

وز راه دیده‌ام همه بیرون نمی‌شود

رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم

آن نیست کز فراق تو گلگون نمی‌شود

هرشب مرا به وعدهٔ وصلش دهد امید

وآن نیز هم به طالع وارون نمی‌شود

دارم قدی به سان الف در فراق تو

باور مکن که چون صفت نون نمی‌شود

آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچ

مشکل در آن که رام به افسون نمی‌شود

گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصل

تدبیر و چاره چیست کنون چون نمی‌شود

ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخور

چون اقتضای دور دگرگون نمی‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و دوری معشوق صحبت می‌کند. او هر شب به خاطر فراق معشوق دچار اندوه می‌شود و گرچه ظاهرش به رنگ کهربا است، اما دلش از اشکِ فراق سرخ است. امید دیدار معشوق را دارد، اما می‌داند که این امید به حقیقت نمی‌پیوندد. او قدش را هم چون حرف "الف" توصیف می‌کند، اما وجودش در فراق معشوق به‌اندازه حرف "نون" کامل نیست. زلف معشوق را به افعی تشبیه می‌کند که تسلیم نمی‌شود. در نهایت، به دل خودش نصیحت می‌کند که از غم‌های دنیا کمتر تحمل کند، زیرا تغییر وضع موجود انتظار بیهوده‌ای است.