شمارهٔ ۶۸۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دلبرم تا دل از برم بربود
خون دل را ز دیدهام پالود
دل ما را به قید زلف ببست
تا که آن طرّه را گره بگشود
هرکه در صبح دیده بگشاید
بر رخ تو به طالع مسعود
در جهانش دگر چه میباید
غیر از این چیست غایت مقصود
هرکه محراب ابروان تو دید
واجبش شد که سر برد به سجود
پشت دل خم مکن که می برسد
سرو را سرو را قیام و قعود
دل مسکین من به جان آمد
ای عزیزان ز هجر جان فرسود
از تکاپوی روز هجرانت
در زمانه ز ما یکی ناسود
خون و غم تا به کی قفا در دل
چند سوزد بر آتشم چون عود
سر نهادم ز شوق بر کف دست
گر بخواهی جهان و جان موجود
دست از دامنش نمیدارم
گر زنندم به تیغ زهرآلود
نازنینا مگو به ترک وفا
که پشیمانیت ندارد سود
گرچه مهرت ز ما چو مه کاهید
مهر ما بر رخ تو ماه افزود
تا جهانست در وفاداری
از دل و جان مطیع امر تو بود
بر خلاف مزاج رای جهان
در وفای تو کرد بود و وجود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و التهابات دل خود میپردازد. او از دلبری صحبت میکند که دلش را از او گرفته و چشمش پر از اشک است. عشق او را به زنجیر کشیده و منتظر است تا آن دلبند، گره موهایش را باز کند. شاعر از زیبایی معشوق و جذابیتش سخن میگوید و این که هر کسی که او را ببیند، ناگزیر به سجده بر میآید. دل شاعر به شدت از هجران و دوری رنج میبرد و به عشقش وفادار است، حتی اگر محبت طرف مقابل کم شده باشد. او نشان میدهد که با تمام وجود به عشق و وفاداری پایبند است و درد و رنج عشق برایش قابل تحمل است. در نهایت، شاعر اعلام میکند که به هیچ وجه از این عشق دست نخواهد کشید، حتی اگر آسیب ببیند.